مِن بعد اگه حرفی باشه, اینجام:
+

 

   

بی دینی واسه هیچ کس روشنفکری حساب نمیشه و بلعکس .

   

خوبرویان جفاپیشه وفا نیز کنند؟
به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند ...

   

به اعتبار محسن نامجو ... ناجی ِ نگفته های نسلی که از برنامه کودک میگذشت تا پدر گزارش هفتگی ببیند.
تقدیم به تمام آنهایی که نامجو را درســـــــــت میشناسند

ستارت را بر روی دوشت بگذار, فردوسی را تا دانشگاه تهران پیاده بیا ... آنقدر چروکیده لباس بپوش که هیچ کس حواسش را به ورندازِ تو ندهد ...

یک نابغه نباید زود تر از موعد کشف شود
نامجو برای من تبلورِ مفاهیم زیرپوستی در موسیقی بود ...
ترنج را که میخواند حنجره اش را می فهمیدم ...
می فهمیدم درد می کشد "کاندر جهان نگنجد "
شقایق نورماندی, عقاید نو کانتی ... کپی ِ پدر خوانده, شــــاید که آینده ...
در هندز فری تکرار میشد ... شقایق نورماندی را میفهمیدم که به ما بهتران میرسید
کپی پدر خوانده, داغ ِ سینمای ما بود, یا پدری که تنها ادای قدرت را در می آورد
" شاید که آینده " را با نا امیدی می کشید ...
آنقدر خوب که میفهمیدم گذشته را خوب میشناسد
با او قدم میزدم حوالی ِ پارک وی ... وقتی که از چمران تنها اتوبانش به آن رسیده بود
با او نگاه میکردم ... کودکی های جمعه های بعد از ظهر
که از آمپول ِ بدون ِ بی حسی هم دلگیر تر بود ...
با او به " واتو واتو " دست میدادم ... از " کرک داگلاس" سراغ پسرش را میگرفتم ...
دختر میشدم ...به نام ِ نِل ...تا های و هوی این شهر بر سر ِ من باشد ...
میفهمیدمش ... بی آنکه اجازه بگیرد ...
روز های سردی بود
گلایادتور های پارک وی / الّاف و بیکار خطابمان میکردند,
آنقدر که هر روزی در خیابان های شهر /سبز میشدیم
تا از آینده, شایدش را برداریم ...
دیگر نیاز به هندزفری نبود وقتی تمام شهر صدایش پخش بود :
" همراه شو عزیز ... همراه شو عزیز ... تنها نمان به درد ... کاین درد ِ مشترک ...هرگز جدا جدا, درمان نمی شود ..."
گذشت ... آنقدر تاریک گذشت که دلم خواب ِ ده ساله میخواست
وقتی هر صبح بیدار میشدم و به یاد می آوردم که
"اینکه زاده ی آسیایی و میگن جبر جغرافیای "
"اینکه لنگ در هوایی, صبحونت شده سیگار و چایی "...
.
.
.
دلم آرامش میخواست ... شبیه لبخند دختری که جایش در ایران نبود ...
زلـــــــــــــــف می شدم ... تا آرزوهایم بر بادم دهد ...
" زهره " میشدم با غارت ِ چشم های یک ملت ...
" زلف بر باااااد نده ... تا ندهی بر بادم "
زخم میخوردم ...
به حافظ پناهم میداد ...
" من از آن روز که در بـــــــــــند تو ام آزادم ..."
دلم داغ ِ بی کسی هایم میشد ...
زخم میخوردم در لهجه ی شمالیم ... که راننده آنقدر خوب اهلیتم را میفهمید
تا کرایه را دو برابر بگوید
چیزی نمی گفتم ... که " دیازپام ِ ده خورانده بودند ملت را "
درد میکشیدم از ملتم ... که فکر میکردند گرگ, حق زندگی دارد ...
و نمی فهمیدند گرگ پروری عاقبت, گوسفندی نمی گذارد ...
و باید یکی از خودی ها را بدری
دوبرابر میدادم مبادا بفهمد به گرگ بودنش پی بردم ....
تو گوسفند بودنم را به یادم می آوردی...
" ببین احاطه کرده است عــــــــــــــــدد فکر خلق را "
با خودم عهد میکردم ... زیر حرف هایم نزنم ..
مبادا این قرار ِ عاشقانه را عدد دهی ...
حالا فقط یک چیز مانده برای تشکر ... از تو .. و تمام ِ نگفته هایت
بسی رنج بردیم در این سال ِ سی
که رنج برده باشیم فقط, مــــــــــرسی...
مرسی...
مــــــــــــــــــــــــــــــــــــرسی ...

+ چرک نویس های هومن شریفی

 

   

توی بالا و پایین زندگی فهمیدیم به زور نمیشه چیزی ُ داشت - حتی توی خیال خواست -. فهمیدیم که نباید از خدا کبریت بخواییم که یهو کل زندگیمون منفجر بشه ...
+ باید طولانی تر میبود, اما تا همینجاش کافیه.

   

من و تو یه فرق کلاسیک داریم ...
واسه من آدما هر گوهی باشند چه رئیس جمهور چه رفتگر, چه یه خواننده جنجالی, چه یه بچه رپر ِ کلاه کج فقط دو دسته اند:
دسته اول: اوناییکه بلدن طوری رفتار کنند که هیچ کسی رو از دست ندن ... نه پشت کسی وایمیسن نه پشت کسی رو خالی می کنند ... به نظر همه احترام میذارن ...
وقتی هم مجبورند در مورد چیزی نظر بدن طوری کلمه ها رو می چینند که نه به کسی بر بخوره نه کسی بتونه اونو تو یه دسته خاص قرار بده ... این دسته واسه من در حد سیفون مدرن ِ خونه ی کاهگلی مادر بزرگ هم ارزش ندارند ...
اینا همونایی هستن که جلوی سایشون هم آبروداری می کنند ... اوناییکه تو خلوت هم میترسن نظر واقعیشون رو با خودشون قرقره کنند حتی اگه به ضررشون تموم شه ... با اینا نمیشه رفاقت کرد ... فقط میشه باهاشون مهمونی رفت و مطمئن بود آبروتو نمی ریزن ...

دسته دوم : اونایی هستند که تو روت هم وایمیسن ... به گوه میکشنت ... اما حرفشونو می زنن ... نظرشونو میگن ... مهم هم نیست نظرشون درسته یا غلطه ... از " از دست دادن" نمی ترسن ... براشون مهم نیست واسه اینکه خودشون باشند دنیا چه ژستی به خودش میگیره ... اینا آدمای معمولا بدبختی هستند ... آدمای تنها ... بی پول ... منفور ... ولی میشه بشون تکیه کرد ... میشه روشون حساب کرد ... میشه از دهنشون فحش خورد و خیالت راحت باشه توی دلشون همین فحشه ... نمیشه صاحبشون شد ... نمیشه مدیونشون کرد ... حتی نمیشه پرستیدشون ... اینا حوصله خودشونم ندارند چه برسه به اینکه هوای کس دیگه ای رو داشته باشن ...

فرق من و تو اینجاست ...
تو آدما یا تختخوابتو پر می کنن که در این صورت با تمام وجود سعی میکنی جز دسته اول باشی ... تاییدشون کنی و بذاری تو مانیفستشون خوش باشند تو هم مشغول ... یا آدما تختو پر نمی کنند که بازم سعی می کنی جلوشون یه دسته اولی باشی یه آدم باکلاس و دست نیافتنی ...
ولی من و امثال من حتی اگه بخوان هم نمیتونن چیزی جز یه دسته دومی باشیم ... کثیف ...بی حوصله ... بد دهن ...و بدترین کس برای همراهی تو یه پارتی مجلل ...
ما آبروی خودمونو قی کردیم ... آبروی شما پیشکش .

+ چرک نویس های هومن شریفی

   

الف. این کلمه "کپی نکنید, کپی نکنید, دزدی نکنید و آقا جان تو رو خدا حواست باشه یه کلمه از وبلاگ من ندزدی و الخ ..." و بعدش پست ها و نوشته های طولانی و طوماروار بعد از این سرقت های ادبی ( ادبی؟) و لینک هزارتا وبلاگ به وبلاگ مذکور و تایتل ِ "فلانی باز حرف دل ما را زد و فلانی را بخوانید و فلانی همیشه خوب حرف میزند و فلانی خدای نوشتن است توی این خراب شده و ...". حرف حسابم اینه که اگه شما به خودت میگی نویسنده (!) و کلی ادعات میشه و خدارو هم بنده نیستی؛ واسه چیزی که مینویسی ارزش قائلی و برات مهمه فقط و فقط همونجا باشه که شما مینویسی, خب ننویس, وقتی میدونی همچین چیزایی هست ننویس اینقدرم قیافه حق به جانب نگیر واسه بقیه .. اگه واقعا کسی هنری داره چه نوشتن, چه هنرای دیگه, نباید پشیزی براش مهم باشه این کپی کردن, وقتی میتونی بازم بنویسی حتی بهتر از قبل این همه ادا اصول واسه چیه؟. اگه هم تحملش سخته واقعا, بهتر نیس بجای این همه پست و نوشته گوشه وبلاگ و خواهش و تمنا, تخته کنی بری دنبال زندگیت؟ یا بری توو دفترچه یادداشتت بنویسی؟ مثه هزار نفر دیگه.
ب. یه دسته هم هستن اینقدر از سیگار و قهوه و نسکافه و چای و آب و کافه و افسردگی و موزیک لایت و کلاس زبان و کلاس موسیقی و فلان سبک موسیقی و تئاتر و خیابون و میدون و پل عابر پیاده  نوشتن که دیگه آدم حالش بهم میخوره به این چیزا فک کنه. این مانتوهای گل گلی و کیف هایی که اونقدر بلندن که زمینو جاروو میکنن و عینکایی که شعاع عدسیشون اندازه یه کف دسته و پیکسلایی که به کل وجودتون زدید هم از شما یه آدم هنری نمیسازه. اینو یادتون باشه. کافه رفتن های تک نفره, دو نفره, صد نفره ؛ سیگار کشیدن و پاکت خالی اش؛ قهوه خوردن و کتاب خوندن های شبانه, کلاس موسیقی و تئاتر خوبه, اما اینا نه از شما یه آدم کول و درست حسابی میسازه, نه ارزشی به نوشته هاتون  میده, حتی باعث ادبی شدن اون نوشته هم نمیشه. مانتوی گل گلی و دستبند و پیکسل و عینک و سیگار از کسی هنرمند نساخته. هیچ هنرمندی نمیاد خودشو اینقدر مسخره نشون بده و در جواب اینکه این چه ریخت و قیافه ای ِ ؟ بگه آخه من هنرمندم. من روشن فکرم.  اگه واقعا هنرو دوست دارید یادش بگیرید. یادش بگیرید در معنای واقعیش.
 سعی کنیم اینقدر ته چیزی رو در نیاریم که از یه جایی به بعد ازش کلیشه بسازیم. بیایید خودمونو نکشیم چیزی باشیم که نیستیم, بذاریم کنار این بیماری ِ شبیه بقیه بودن رو, چون فقط گند میزنیم و به یه آدم منفور تبدیل میشیم. بیایید خودمونو پیدا کنیم. دیده شدن به هر قیمت هیچ ارزشی نداره ..
+ این سلولای سرطانی افتاده بین عوام و از همه بدتر بلاگرها.

   

بهتون گفته بودم فاصله تونو با آدما رعایت کنید؟ یهو میزنن روو ترمز بعد شما مقصر میشید.

 

قبلا" هم گفتم که در هر شرایطی بالاخره یه راه درویی هست؟.

   

هنوزم هستن آدمای مثلا" تحصیل کرده ای که وقتی یه تیم میبازه بگن "آه ِ مَردم ما گرفتتون" ؟!

   

 ظرف شستن ـش هم موند واسه برزیل ..

   

بقول ولگرد: برنامه ساخته اسمشم گذاشته "ماه عسل", از اول تا آخرش گریه اس و مصیبت نامه ... اگه اسمش " ماه زهرمار" بود, باید پای تلویزیون کیلو کیلو قرص برنج میخوردیم؟
کسی هست به تهیه کننده این برنامه ی [...] – ضرغامی ایضا" -  بگه از کوچیک تا بزرگ توو این مملکت شیش گوشه دلشون کربلاس, فقط گوش شنوا ندارن, جمع کنید خودتونو تو رو قرعان .. اگه کسی هست ابلاغ کنه لطفا".

   

میلادت سپید ماهی سیاه کوچولو : )

   

توو جاده های پر پیچ و خم کُرد نشین باش خاطره نداشتیم, که با "شیرین شیرین" خوندنش,  حاصل شد  :]

   

بیست قدم بالاتر از کلاس عکاسی,  یه مغازه سی چهل متری ه, پر از سه تار و تار و عود... بعد از کلاس مثه بچه های کوچیک میچسبم به شیشه مغازه و ذوق میکنم, و شجریان بصورت متناوب میخونه : سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند؟.

   

الهی, رحم کن بر کسی که به خودش رحمی نکرده ..

   

اینکه میگن هر چی سرت اومده حقت بوده, در بعضی موارد واقعا حقمون نبوده ... چطور باید حالی کنیم؟

   

صبح تا شب آدمایی رو میبینم که سر سوزنی تفاوت بینشون نیست .. اوضاع ازین الاغوارتر ممکنه؟.

   

یجایی از کنعان هست که ترانه علی دوستی میگه: من صبح که از خواب پا میشم, دلم میخواد کسی نباشه باهام حرف بزنه, میخوام از خونه که میرم بیرون کسی منتظر نباشه برگردم, دل کسی تنگ نشه واسم, کسی منو نخواد ... میخوام تنها باشم.

   

کاروان ِ بنان با صدای شجریان ...

   

میگفت سرنوشت مال آدم خفناس, ما معمولیا همینطور یه بلایی سرمون میاد.